باران برف
 
شعری برای روزگاران





Powered by WebGozar

جناب آقای اصغر فرهادی

در این زمانه ی استعدادکش هنرستیزی که همه درها به روی هنرمندان و نویسندگان و سینماگران آزاداندیش جز یک در بسته است شما و همکارانتان با دست خالی شیرین کاشتید و شگفتی آفریدید و جایزه ارزنده ی اسکار فیلم زیبای جدایی نادر از سیمین را در سال ۲۰۱۲ با همه رقابت‌ های تنگاتنگ سینماگران جهان برای مردم خود به ارمغان آوردید.

جناب فرهادی شما با کارگردانی و تهیه این فیلم، وجدان و شرف طبقه تنگدست مردم نجیب ایران را به جهانیان شناساندید که به مراتب از دریافت جایزه اسکار مفیدتر بود

 

مفتخرم که به یکایک همکاران شما و بازیگران که شگفتی آفریدند سرکار خانم لیلا حاتمی ، ساره بیات ، سارینا فرهادی و جنابان پیمان معادی ، شهاب حسینی و شهبازی و فیلمبردار آقای محمود کلاری آفرین  و تبریک بگویم

بر فراز و برقرار باشید

محمد رضا شجریان


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/۱۸ توسط همایون باجول

اصغر فرهادی


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ توسط همایون باجول

 

تولد عزیزترین هنرمند تاریخ هنر فارسی زبانان و ایرانیان

استاد محمد رضا شجریان

سیاوش بیدگانی

مبارک باد.

 

استاد پریش یکی از شاعران خوش ذوق استان اصفهان و شهر شهرضا می باشد به بهانه تولد استاد شجریان شعر تقدیمی استاد پریش به ایشان را در این صفحه گذاشتم

از کتاب کتاب پردیس پریش

تقدیم به شجریان نازنین که نوایش در خلوت تنهایی وجودم را غزلجوش می کند.

شیشه گری

بخدایی که نـــــــــــــوا را به گلوی تو نشاند

به صدایی که تو را بــــرد و به ناهید رساند

 

به تب و تاب شــــــراب و به سر ساقی بزم

آنکه در میکده ی عشق تو را بـــــاده چشاند

 

زلف آشفته که نقش غــــــــــــــزل حافظ شد

دیدمش خنده به لب از تـو سخن ها می راند

 

پیرهن چـــــــــــــــاک خرامیده بخاطرگه او

مست برخاست بعزم تو و گیســــــــو افشاند

 

گفت امروز تماشـــــــــــاگه رازم لب توست

مستیم با نفس گـــــــــــــــرم تو مستور نماند

 

رشته بر تار نوای تـــــــــو اگر بسته پریش

بیدلان را مدد عشــــــــــــق به میخانه کشاند

 

با دل خاکی من شیـــشه گری کن ای دوست

که مرا توسن اندیشـــــــــــــه به گوشه دواند

 

تنگ دل چون که نشینم تو لب از هم بگشای

که برای دل من هیچ کسی چون تـــو نخواند


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۳۱ توسط همایون باجول

مرغ گرفتار

ملک الشعرای بهار

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

فصل گل می گذرد هم نفسان بهر خدا
بنشینید به باغی و مرا یاد کنید

عندلیبان گل سوری به چمن کرد ورود
بهر شاد باش قدومش همه فریاد کنید

یاد از این مرغ گرفتارکنید ای مرغان
چو تماشای گل و لاله و شمشاد کنید

هر که دارد ز شما مرغ اسیری به قفس
برده در باغ و یاد منش  آزاد کنید

آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک
فکر ویران شدن خانه  صیاد کنید

شمع اگر کشته شد از یاد مدارید عجب
یاد پروانه هستی شده بر باد کنید

بیستون بر سر راه است مبادا از شیرین
خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید

جور و بیداد کند عمر جوانان  کوتاه
ای بزرگان وطن بهر خدا داد کنید

گر شد از جور شما خانه موری ویران
خانه خویش محال است که آباد کنید

کنج ویرانه زندان شد اگر سهم بهار
شکر آزادی و آن گنج خدا داد  کنید


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۱۱ توسط همایون باجول

دارا ... ندارد

سیمین بهبهانی

 

دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد

بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکیدالبرز لب فرو بست

حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد

دیو سیاه دربند آسان رهید و بگریخت

رستم در این هیاهو گرز گران ندارد

روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید

زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا نامی دگر نهادند

گویی که آرش ما تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها بر کام دیگران شد

نادر ز خاک برخیز میهن جوان ندارد

دارا ! کجای کاری دزدان سرزمینت

بر بیستون نویسند دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی فریادمان بلند است

اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی

اما صد آه و افسوس شیر ژیان ندارد

کو آن حکیم توسی شهنامه ای سراید

شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش ای مهرآریایی

بی نام تو ، وطن نیز نام و نشان ندارد


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۱۱ توسط همایون باجول

تور اروپای استاد شجریان



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٢۸ توسط همایون باجول

هوای گریه

 

 


دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من

گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟


کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندارم

که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من


نه بسته ام به کس دل، نه بسته دل به من کس

چو تخته پاره بر موج، رها... رها... رها... من

 

ز من هرآن که او دور، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن که نزدیک، از او جدا جدا من


نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من


ز بودنم چه افزون؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟


ستاره ها نهفتم، در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من ...

سیمین بهبهانی


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/۸ توسط همایون باجول

محمد تقی بهار

 

مرغ سحر ناله سرکن

داغ مرا تازه تر کن

ز آه شرر بار این قفس را

بر شکن و زیر و زبر کن

بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ

نغمه ی آزادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصه ی این خاک تیره را

پر شرر کن

ظلم ظالم ، جور صیاد

آشیانم داده بر باد

ای خدا، ای فـلک ، ای طبیعت

شام تاریک ما را سحر کن

نوبهار است ، گل به بار است

ابر چشمم ، ژاله ‌بار است

این قفس چون دلم تنگ و تار است

شعله فکن در قفس ای آه آتشین

دست طبیعت گل عمر مرا مچین

جانب عاشق نگَه‌ ای تازه گل از این بیشتر کن

مرغ بیدل شرح هجران مختصر٬ مختصر کن

عمر حقیقت به سر شد

عهد و وفا بی اثر شد

ناله ی عاشق ، ناز معشوق

هر دو دروغ و بی ثمر شد

راستی و مهر و محبت فسانه شد

قول و شرافت همگی از میانه شد

از پی دزدی وطن و دین بهانه شد

دیده تر کن

جور مالک ، ظلم ارباب

زارع از غم گشته بی تاب

ساغر اغنیا پر می ‌ناب

جام ما پر ز خون جگر شد

ای دل تنگ ناله سر کن

از مساوات صرف نظر کن

ساقی گلچهره بده آب آتشین

پرده ی دلکش بزن ای یار دلنشین

ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین

کز غم تو سینه من

پر شرر شد پر شرر شد

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٧ توسط همایون باجول
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
فال حافظ